سيد محمد باقر برقعى

631

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شورى به سر جز شور آن مستى ندارم * ديگر خبر از عالم هستى ندارم اى عشق ! از اين سودا پريشانم تو كردى * اى عشق ! اسير هجر و حرمانم تو كردى در هجر او نالان و گريانم تو كردى * مجنون و سرگردان و حيرانم تو كردى از دست تو ديدى چه خاكم بر سر آمد * عمر به امّيد وصال او سرآمد آخر به چشم مست او افتاد كارم * چشمش ربود از دست دل صبر و قرارم با يك نظر برد از كف دل اختيارم * بازآ ، كه در پاى غمت جان مىسپارم با جلوهء جانانه ، دل دادم به رويش * پاى دل ديوانه را بستم به مويش آخر گرفتار رخ ليلى شد اين دل * مجنون شد و در كوى او رسوا شد اين دل از حسن رويش واله و شيدا شد اين دل * مفتون آن زلف و قد و بالا شد اين دل اى دل الهى خون شوى ! زارم تو كردى * در دام گيسويش گرفتارم تو كردى از دورىاش رنجور و بىصبر و شكيبم * در تاب‌وتب باشد دل از هجر حبيبم آخر ز عشقش هجر و حرمان شد نصيبم * امشب نمىآيد به بالينم طبيبم هر شب به ياد روى او اختر شمارم * هر شب به راهش تا سحر در انتظارم هر كار مىخواهى به جان بينوا كن * جانم قرين حسرت و درد و بلا كن دل را به درد هجر و حرمان مبتلا كن * گاهى نظر سوى گدا ، اى دلربا كن بر درد بىدرمان من عشق تو درمان * بر جان بىسامان من عشق تو سامان گر لايق عشقت دل مسكين نباشد * غير از وفادارى تو را آيين نباشد